|
داستانک.شعر.دانلود تو نظرات یه یادگاری واسم بزار درباره وبلاگ آخرین مطالب
آرشیو وبلاگ پیوندها
صفحات وبلاگ لوگو
آمار وبلاگ
شنبه 7 خرداد ماه سال 1390 :: 23:13 :: نویسنده : hamraze_eshgh
باران عشق ببارباران، تنم ازتب داره می سوزه ببار شاید تبم کم شه ، تنم سرد شـه ببار باران ،هوا اینجا، پست و رزله ببارشایدهوا کمی صاف و تمیزشه ببارباران ،دلِ تنگم ، طاقت نداره ببارشاید بغضم باز بشه گریم بگیره ببارشاید دلم بازشه کمی آروم بگیرم ببارشاید اشکام میون بارش تو پنهوشه ببارشاید آه سردم تو هوای تو بخار شه ببارشاید هجوم این همه درد،فراموشم بشه ببارشاید حالم مثل باریدنت، شاد وسرخوش شه ببارشاید این دل کویریم بوستانی از گل شه شنبه 7 خرداد ماه سال 1390 :: 23:09 :: نویسنده : hamraze_eshgh
قصه عشق را اینجا می نویسم قصه عشق را اینجا می نویسم .... ارام ارام.....
جمعه 6 خرداد ماه سال 1390 :: 08:32 :: نویسنده : hamraze_eshgh
گریه دوستت دارم به اندازه ی گریه گنجشک...درسته کمه...ولی گنجشکا وقتی گریه می کنن میمیرن بـــــه گوشــت میرســــــه روزی ....که بــعــد از تــــو چــــی شد حالــم.......
چـــه جـــوری گـــریـــه میـــکـــردم...کـــه از تو دســـت ور دارم.... نــشـــد گـــریــه کنـــم پــیــشــت....نخـــواســـتم بـــد شــه رفــتارم... نــمی خواســـتم بفــهمی تـــو.....که مـــن طاقـــت نمـــیارم..... دلــم واســه خــودم میــسـوخت...بــرای قـــلـــب درگـــیرم..... یـــه روز تــو خــنده هات گفتی ..تو مــی مونی و مــن مــــیرم...... سرم رو گرم میکردم....که از یادم بـــره ایــن غـــم...... ولــی بازم شــبا تا صبح...تورو تو خـــواب میدیدم.... نمیدونســتی اینارو......چرا بایـــد میــفهمیدی... من و دیدی ولی یکبار ازم چیزی نپرســیـــدی.......... چهارشنبه 4 خرداد ماه سال 1390 :: 23:06 :: نویسنده : hamraze_eshgh
نشستم در فراقت گریه کردم
چهارشنبه 4 خرداد ماه سال 1390 :: 22:08 :: نویسنده : hamraze_eshgh
خانه خراب تو شدم،به سوی من روانه شو
چهارشنبه 4 خرداد ماه سال 1390 :: 10:38 :: نویسنده : hamraze_eshgh
آرزوهای عجیب یک مرد (طنز) یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟ ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت : - چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم ! از جانب خداى متعال ندا آمد که : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و ... مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟ مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت : - اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟ صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو باندى باشد یا چهار باندى؟ چهارشنبه 4 خرداد ماه سال 1390 :: 10:36 :: نویسنده : hamraze_eshgh
شوق و امید روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم را........دوستانم را.........زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم . به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد. او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ دادم : بلی . فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذای کافی دادم . دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود . من از او قطع امید نکردم . در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود .من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند . اما من باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می کرد. خداوند در ادامه فرمود : آیا می دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم . هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی ! از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم . در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می کند؟ جواب دادم : هر چقدر که بتواند . گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی چهارشنبه 4 خرداد ماه سال 1390 :: 10:35 :: نویسنده : hamraze_eshgh
کودک ... کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش. پســــــــر بچه ای رفت سراغش و گفــــــت: می خواهم یکی از اونا رو بخــــرم.کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هســـــــتند. پســــر کوچولو پولهایی رو که |
||||||